من چشمانت را
که می نگرم
دچار شرم معصومانه ای می شوم
که قلبم را
می گشاید.
سپس از خجالت
سر به زیر می اندازم و
لبخند می زنم.
آنگاه قلبم ر امی بینم که آرام آرام
از سینه بیرون آمده
در کف دستهایم قرار می گیرد...
... و قرار می گیرد.
به گمانم برای همین است که تو
- وقتی تنهائیم -
دستانم را به آرامی می فشاری.