عاشقی کردن ِ من
خلاصه شد در
نوشتن.
می توان به نوشتن گفت عاشقی؟!
............................................
پ . ن: اگر همه ی اینها بیشتر از یک بازی نباشد چه؟ من دارم بازی می کنم... یا عاشقی؟؟
- ختم قرآن را اعلام می دارم -
منتظرم، تا سخن بگویی
به هر زبان که می خواهی
و به هر زبان که می فهمم.
بعد، سخنانت را
همان دل نوشته هایم می کنم
و عرضه می دارم.
جز تو، چیزی ندارم برای گفتن و نوشتن.
هر چند تمام شد
لیک رفع تکلیفی بود
نه چندان دقیق و دل چسب.
یک ختم دیگر
که اِعمالش نمی دارم...
اعلامش می دارم!
از خدا التماس می کنم... مرواریدش را
ساحل مواجش را...
و رقص دریایش را.
.
.
من جزئی از تو بودم.
مرا از خود بریدی و رهایم کردی
پنهان شدی و گفتی:
پیدایم کن.
*
در این جستجو، من
خویش را گم کرده ام.
پس کی پیدایم می کنی؟...
تجربه ی شیرینی بود
تجربه ی تلخی بود.
هم تلخ و هم شیرین.
لیک...
تجربه ی سختی بود!

فشار من کم است
فشاری که تو بر من وارد کردی، زیاد.
فشارم همیشه پایین بوده
مثل خونم که همیشه کم بوده.
اما تو هی فشار دادی.
داغ شدم
ضعف کردم
بیهوش شدم...
چه خیال کرده ای؟ که ختم کلام نوشته شده است و تمام؟!
نه!
من آلزایمر هم اگر بگیرم و نامم را از یاد ببرم،
باز تحت فشارم.
فشاری که گرچه از جانب تو بود،
شکست خورده من بودم!
.............................................
پ.ن: من باید دکتر می شدم و تو بیمار، تا فشارت را می گرفتم و درمان می شدی. اشتباه باز هم از من بود!!
انگار خالی ام
خالی از همه چیز... حتی تو!
شبیه استخوان پوکی که هیچ ندارد.
آری!
پوکی استخوانم عاقبت مرا خواهد شکست
ترک ترک, خورد خواهم شد
و خمیده.
یا سبک خواهم شد
و با نسیم
پرواز خواهم کرد.
در هر دو حالت, خالی ام.
نه حتی خسته...
فقط خالی ام.
( )