امروز فهمیدم که تو سرابی!
بودنت همچون سرابی ست که از تشنگی من تشکیل می شود.
و نبودنت عطش.
من,
به خیال بودنت
تا انتهای راه را می دوم
و تو,
همچون بیایان, در حرارت کویر محو می شوی...
نیست می شوی.
*
حماقنم از سر گرفته می شود
و به خود امید می دهم
که هستی.
سپس به امید سیراب شدن
سرابی دوباره می سازم
و به سویش می دوم.
بلاخره یا تو آب می شوی
یا خودم سراب!
....................................................
پ.ن: حتی اکر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابات سراب را*
* قیصر امین پور
یکی بود و یکی نیود. آن که بود او بود و آن که نبود... من!
آنکه همه ی بود و نبود بود, او بود و آنکه همه ی بودو نبودش او بود... من!
من نبودم... من نیستم!
او بود... او هست... او همیشه خواهد بود.
همیشه....
خیلی دیر شده بود
باز هم وقتی رسیدم که رفته بودی.
باز جا ماندم
- تنها ماندم-
و نرسیدم به عروجت.
سال هاست که دیر شده است
و من هنوز
دیر می رسم...
هنوز,
بعد از گذشت سال ها!
من اینجا کنار این همه زیبایی و تو
تنهایی.
دلم برای تنهایی تو می سوزد
و خود
آشفته ام از این خوشگذرانی.
با من باش, با من بیا و بمان
که من بدون تو
به روزگار
تلخ, سرد, اندوه بار...
فقط نگاه می کنم
فقط نگاه می کنم
فقط نگاه می کنم...

برگرفته از آلبوم "فقط نگاه می کنم" – اثر "حامی"
دلم ساکت بود و خلوت
نفس می کشید
آرام بود.
*
دل ها حسودی شان شد
فتنه کردند.
دل شلوغ شد
دل سنگین شد
دل غمگین شد
دل, با تمام شلوغی اش
تنها شد!
آرامشی نبود.
دل داشت خفه می شد.
*
نذر کردم
اشک ریختم
توبه کردم.
... خدا دلش برایم سوخت...
آمد تا دوباره دلم خلوت شود
تا نفس بکشد
تا آرام شود
*
دلم آرام شد و
شکستنی.
نازک شد,
آنچنان که هر چه درونش بود
پیدا شد.
دوباره دل,
ساکت شد و خلوت.
با این حال شکستنی ست
احتیاط کنید!...