باورت می شود که من این چنین تنها باشم؟
نه! باورت نمی شود.
تو حتی باورت نمی شود که من
هنوز هم گاهی
به یادت می افتم.
می دانی؟
خودم هم باورم نمی شود!
باورم نمی شود که تنهایی
خونی شده باشد در رگ هایم!!
یعنی ممکن است؟...
ممکن است خدا باشد و من
اینگونه احساس تنهایی کنم؟!
خدا که بی شک هست
... من چرا تنهایم؟

قرار است دوباره آغاز کنم
ختم قرآن را.
حال خوشی دارم,
می نویسم تا ثبت شود
و همیشه یادم بماند
که روزی
حال خوشی داشتم!
*
اداره ی ثبت احوال کجاست؟!...
8 ساله بودم.
4 سالش بود.
ظهر بود.
دبستان می رفتم.
مشق داشتم.
خانه نبودیم.
مامان سر کار بود.
رمضان بود...
مامان بزرگ جلسه ی قرآن داشت.
کوچه تنگ بود,
کوچه خلوت بود.
ماشین سریع پیچید.
نقش زمین شد.
*
برادر بود...
خون, تمام کوچه را برداشته بود.
مثل خودم کم خون بود.
زن دایی جیغ زد.
ترسیدم.
چشمانش باز بود,
خونی بود,
غرق در خون...
*
کوچک بودم.
رفته بود.
مرگ را نمی فهمیدم.
کوچک بود.
ساده بود.
پاک بود.
عزیز بود,
اما...
نگفتم که دوستش دارم!
*
تنها شدم.
او که رفت
من "یکی یه دونه" شدم
و بعد...
Yekiyedooneh...!
قسمت این بود که با عشق تو پرواز کنم
و خدا خواست که بی دست و سر آغاز کنم
چشمم از عشق و خجالت زدگی پر شده بود
تیر دشمن کمکم کرد که ابراز کنم
شرم اینگونه خدا قسمت کافر نکند!
دست من باشد و راهی نشود باز کنم
سر و سرّیست میان من و مشک و سر و دست
کاش می شد که تو را با خبر از راز کنم
پاک کن چشم مرا تا که مبادا, گل من!
قامت سبز تو را سرخ برانداز کنم
***
دختری در دل خود گفت:« نباید پس از این
روی زانوی کسی ناز شوم, ناز کنم»
- دکتر عباس شودایی-