من خالی ام
خالی
نه شادم
و نه غمگین.
نه سنگم
و نه شیشه
نه کاهم
و نه سنگین.
فقط خسته ام...
خسته.
دارم گریه می کنم
اشکها جاری اند
دنیا از پشت نگاه خیسم جور دیگریست
گوی بلورینی که می لرزد.
همه چیز محو و رویایی
آفتابی و مهتابی
اتاق رطوبت مطبوعی دارد.
رفتاری عجیب در پشت پنجره
جریان دارد.
نور چراغ, پشیزی نمی ارزد
به این همه تنهایی و سکوت
به این گوی همیشه بلورین!
دنیا زیباست
دنیا همیشه به همین زیبایی بوده
تنها چشمان اشک آلودی می خواست
تا او را از منظری دیگر
بنگرد...
من عاشقانه با قلمم عکس انتظار هر روز بهر آمدنت می کشم بیا
...
برای چندمین بار
شکستم.
غرش ریختن سنگ ها
از کوه آرزوهایم
گوش فلک را کر می کند.
باز هم عبرت نشد
و این دل زبان نفهم ِمن
همچون همیشه
کار خودش را می کند.
و گوش نمی دهد که من
چگونه می شکنم...
می دانم.
دست آخر روزی
از روی همین سرکشی ها و نفهمی ها
سرش را به باد می دهد
تمام می کند
تمام می شود.
مرده را دفن که می کنند, برایش تلقین می خوانند.
من هنوز نمرده ام اما...
برای خودم تلقین می خوانم! :
"این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد..."
و من هم...!
- شعر از قیصر امین پور-
یک امام رضا... با یک دنیا حاجت!
عجب شبی است..
امشب!
