زبانم بند آمده و قلمم گیر کرده
هیچ برای گفتن ندارم
نه صدایی,
نه توانی,
نه دلی.
پلک ها بسته می شوند... می سوزند.
خوابم نمی برد,
خسته ام.
سکوت گوشخراشی جریان دارد!
واژه ها به کمک نمی آیند و من
حسابی قافیه کم آورده ام...
دود سیگاری که نکشیده ام
و فنجان قهوه ای که نخورده ام
دلم را می زند
*
... به ابتذال رفت.
گفتم که هیچ برای گفتن ندارم
قلم گیر کرده,
مبتذل شده است.
من،
ايستاده در ايستگاه
خيره به اتوبوسي كه مي رفت
و تو در آن بودي
و من ماندم و
ساندويچي كه براي تو خريده بودم...
شیعه ی جعفری ام
اما...
شب شهادت امامم است و من...
هیچ ندارم که از او بگویم.
جای بسی افسوس... جای بسی پشیمانی است!
اینجا همه هر لحظه می پرسند:
- «حالت چطور است؟»
اما کسی یک بار
از من نپرسید:
- «بالت...
و اکنون, بال زدی... رفتی.
حالا اگر چه دیر است اما
بالت چطور است...؟!
یک عمر دویدیم و لبِ چشمه رسیدیم
خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم
خواستی محشر کبرا کنی... یادم هست:
می خواستم که ولوله برپا کنم ولی...
با شور شعر محشر کبرا کنم ولی...
با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم
با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی...
وجالش نشد... افسوس!
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه طول سفر یک چمدان بستن بود