تبليغاتX
خلوت من
 

تقصیر من است

که برایت شریک قائل شدم

تقصیر من است

که دلم را مشغول غیر تو ساختم

تقصیر من است

که ذهنم را سرگرم دنیا کردم

تقصیر من است

که فراموشت کردم

تقصیر من است

که بارها توبه شکستم

تقصیر من است

که مرگ, سخت و دردناک است

تقصیر من است

که زندگی پر از دلبستگی هاست

تقصیر من است

که مردم همه روغ می گویند

تقصیر من است

که نمازهای صبح... قضا می شوند

تقصیر من است

که دل ها غیر خدایی می شوند

تقصیر من است

تقصیر دل خالی از ایمان من است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 15:18 توسط رضوان |

 

قرار است مسلمان واقعی بودن را تمرین کنم:

یک ماه چشم پوشی کنم از لذت ها

یک ماه دوری کنم از گناهان

یک ماه دهان ببندم از سخن ها

یک ماه صبوری کنم از سختی ها

یک ماه قدر بدانم شب قدر را

یک ماه قرآن بخوانم هر روز

یک ماه یاد بگیرم پاک بودن را

یک ماه درک کنم گرسنگی را

یک ماه تجربه کنم وقت سحر بیدارشدن را

یک ماه فرا بگیرم بنده ی مخلص خدا بودن را...

 

سپس افطار کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 14:14 توسط رضوان |

 

دلت را درویش کن

تا چشمم آسوده ببیندت

آنگاه از شوق

در پیشگاه خدایم

به سجده برو...

..........

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 13:39 توسط رضوان |

 

حالا تو آمده ای

در خاطراتم.

با یک حس جدید

یک حرف جدید

عشق جدید.

اما من,

فقط نگرانت می شوم و

دلواپس

خوب است که از من دوری

خیال نگرانت را دوست د ارم,

حتی بیشتر از خودت!

 

+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 14:27 توسط رضوان |

 

باز هم نیستی

 

باز هم غرق در خاطره هایت شدم

باز هم به عشق شک کردم و

نبودنت را ایمان آوردم.

فاصله ی میان شک و ایمان

تنها همین خاطره بود...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 19:23 توسط رضوان |

 

هنوز تنها بودی.

*

دستانت را گرفتم.

در چشمانت خندیدم

هوا شدم تا نفس بکشی

خورشید شدم تا گرم شوی

باران شدم تا قدم بزنی

بهار شدم تا شکوفه بدهی

*

گریستم تا بخندی

کم شدم تا فراوان شوی

سخت شدم تا نرم شوی

سرد شدم تا گرم شوی

سوختم تا روشن شوی

بریدم تا رها شوی

*

گرفتی, خندیدی, دمیدی,

شکوفا شدی, برخاستی, تکثیر شدی,

نرم شدی, گرم شدی , روان شدی...

*

هنوز تنها هستی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 13:39 توسط رضوان |

 

آمده ام به پیشواز

 

 

چه اسفندها ... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

                                       از همین راه!

 

- قیصر امین پور-

 

+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 16:25 توسط رضوان |