تبليغاتX
خلوت من
 

تو آمدی. با آمدنت تمام حس قشنگ رمضان را آوردی. تو که از راه می رسی, بوی رمضان میدهی. یادم می آید که رمضان نزدیک است. و چه نام نیکویی داری! نامت... جاری می شود در بهشت, همچون نهری از ملکوت.

هوا بوی دعا می دهد و اعتکاف. بوی روزه می دهد و لیله الرغائب. شبی دست دعا بر میدارم, و او را می طلبم, و سرشار می شوم از خوبترین آرزوها.

 

رجب

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 10:30 توسط رضوان |

 

گیجِ گیج

       سردِ سرد

تلخِ تلخ

      مستِ مست

این جا نشسته است

دل نا نوشته ام.

با هر صدا شگفت

با هر نفس گریز

با هر دلی غریب

لای هوای مه زده ی شب نشسته است.

بی لایقی

بی عاشقی

بی هر هوس

فارغ ز درد زمانه

دور از زمانِ گنگِ فلک, بس نشسته است.

باران نمی زند

بادی نمی وزد

سوتی نمی کشد

شب در دل سکوت.

این جا خلاء شده

زمان ایستاده است

توی دلم

        برق نگاهی نشسته است.

 

+ نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 21:44 توسط رضوان |


بی خیالم شدی.
آن قدر سر دواندمت
که سرانجام,
رهایم کردی.
حق با تو بود که می گفتی
پشیمان می شوم.
آری!
پشیمان شدم
اما نه به خاطر جدایی از تو,
بل,
به خاطر رنجاندنت.
من
نفرین تو را
تاب نمی آورم.
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 11:50 توسط رضوان |


لبخند مهربانت را
نثار روزهای غمگینم کردی
اشک های لرزانت را
به پای اشتباهاتم ریختی
دعای خالصت را
بدرقه ی راهم کردی
بوسه ی پر مهرت را
هدیه به گونه هایم دادی
نوازش گرمت را
ارزانی چشمهایم گردانیدی
*
دعا می کنم بمانی... نیک
سایه بان زندگی ام
و فاطمه وار
بسازی مرا.
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 13:43 توسط رضوان |

 

مدتی است حافظه ام یاری ام نمی کند

همچون سابق.

دیگر یادم نیست اولین آرزویم را

که اجابت کردی

دیگر یاد ندارم اولین روز مدرسه را.

یا روزی را که برای اولین بار

از سوز دل

گریستم.

اما تو را هرگز فراموش نکرده ام.

شاید چون نیازمندم

به تو...

ولی او را چرا؟

چرا از ذهنم نمی رود وقتی نیازی ندارم

به او؟...

           او نیاز دارد ... به من!

تو نیز مرا هرگز فراموش نمی کنی

در حالی که نیازی نداری

                                به من.

*

من نیاز دارم به تو... فراموشت نمی کنم.

او نیاز دارد به من... فراموشم نمی کند.

تو نیاز نداری اما...

                        فراموشم نمی کنی.

... یعنی فراموشش نکنم؟!

 

فراموشی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 13:24 توسط رضوان |

کاش فهمیده باشی
که چرا گفتم « برو»
و چرا خواستنم را مجبور به نخواستن کردم.
کاش بدانی که تنهایی سخت است
و گناه سخت تر!
و بدانی که تو را بخشیده ام
و به خیال خود فراموش کرده ام!!
اما چه سود گفتن اینها
وقتی نقطه ی پایان
خیلی پیش تر از اینها
خیلی پاراگراف بالاتر,
گذاشته شده بود.
و این ادامه, اتلاف وقتی بود
که بعدها سانسور شد!
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 13:34 توسط رضوان |


پرسید: سرت کجا گرم است؟
گفتم: یک جای خلوت!
- جای خلوتی یافته ای؟!
- خلوت تر از همه جا.

به نقطه ای خیره شد
- خلوت تر از اینجا؟
- خلوت تر از همه جا... حتی اینجا.
- کجاست؟
- دلم.
- من هم درون آن خلوتم؟
- خلوت تر از حضور توست.

نفسی عمیق کشید
- چگونه این همه خلوت شد؟
- به بی ارزشها و زشتها راه ندادم.

لبخند تلخی زد
- پس چقدر شلوغ است!
- تو هم ارزش دلم را نداشتی...
- هنوز تا خلوت شدن مانده. تا عشق نباشد کاری از پیش نبرده ای.

اندیشیدم و گفتم: عشق شلوغ است.
- عشق خلوت ترین شلوغیست. بی صدا ترین فریاد است. عاشق که شدی, جز عشق همه چیز برایت زشت و بی ارزش است.

گیج شدم
گفت: تازه وقتی عاشق شدی ذهنت شلوغ می شود. آنگاه باید به عشقی بیاندیشی که علاوه بر دل, ذهنت را هم خلوت کند.
مرا از دل می رانی و ...
یکتایی را می پرستی که رحمان است.
سپس او تو را به خاطر روزی که کسی جز او را ستایش کردی...
خواهد بخشید.
تو از آمرزیدگان خواهی بود.

نشستم, گریستم... و او را ستایش کردم.
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 14:23 توسط رضوان |

دلم بود و خواستنی وسوسه انگیز!
اندیشیدم که خجالت است یا ایمان
ترس است یا تقوا...؟!
دستانم خواهند لرزید
و صدایم.
و آشکارا عرق خواهم کرد.
هر چه هست اما نیرویی است قانع کننده
و ترسیست از روی ایمان.
چه تفاوت
که خجالتی باشد از بهر تقوا
یا وسوسه ای باشد از حس غریزه!
شرم که باشد
شیطان هم نخواهد توانست فریفتن.
او خوب میداند چه آفریده
خوبتر از تو و شیطان!
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 22:25 توسط رضوان |

دنیا بی ستون است و روی هر ستون, عفریت فرهاد کش نشسته است. هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن... ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند.

... شیر و شکر و قند و عسلِ عشق, نه در دست شیرین که در دستانِ خسرو است. خسروِ ما اما خداوند است...

ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند. آنها نمی دانند خسروِ ما چقدر شیرین است!

- عرفان نظر آهاری-

 

 

 

خسروی شیرین من!

با این غم شیرین چه کنم؟ همه شب... اشکهایم... در انتظار لبخندی.

با این خنده ی تلخ چه کنم؟ همه روز... لحظه هایم... منتظر نوری.

...

من محکومم که در میان اشکهایم... بخندم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 22:31 توسط رضوان |


گفتم تکلیف مرا روشن کن. همین امروز و فردا.
خواهش کردم... التماس کردم.
گفتم ازین بلاتکلیفی نحس مرا خلاص کن.
که خیالم آسوده شود از آبرویم.
که هر شب با اندیشه ای نگران و پر تشویش از شنیدن آن صدا به خواب نروم.
گفتم توبه می کنم.
نذر هم کردم... که نشانه ای نشانم دهی.
تا نفسم راحت شود...
تو اما به حرمت همان نذر بی بی
خواهشم را اجابت نکردی.
تا یادم نرود چگونه پا به گنداب زندگی ام نهادم.
یادم بماند که بیهوده خود را اسیر فلاکتی زشت کردم...!
تا هر لحظه از وحشت آبرو... توبه کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 22:16 توسط رضوان |

 

اینجا خبری از تو نیست

جایی برای تو نیست

این جا فقط "او" هست

و همه چیز برای اوست

اینگونه مقدس شود...

*

او می آید

کنار تنهایی ام

                 می نشیند

و...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 13:32 توسط رضوان |