هر رگِ من رد ِ یک ترک شده بر تن منتظـر یک اشـــاره است سفــالم

- فاضل نظری -
و من هنوز منتظرم که برگها که هیچ،
چراغ های قرمز هم
سبز شوند...
چشمان من ولگرد نیستند
اگر گاهی
لا به لای شلوغی ها
دنبال تو می گردند.
اشک های من تمساح نیستند
اگر روزی
از حسرت دوری ات
خشک می شوند.
غم های من کوچک نیستند
اگر لحظه ای بی تو
لبخند می زنم.
غم،
دمادم
در قالب اشک
از چشمانم جاریست...
...................................................
پ.ن: دو سالگی ات مبارک، خلوتم.

امشب قرار بود...
صبح نشود، با تو.
سالهاست که ابرها
باریدن را از یاد برده اند.
فراموشی،
همه گیر شده!
درد دل هایت...
هم چون دل درد هایم،
می پیجند و پیچ می خورند
تیر می کشند و بالا می آیند.
... عُق!
و من به تازگی
چند صباحیست که دریافته ام
میان واژه ها و حرف ها
رازی جاریست
از جنس "قاف".
و قاف،
حرف آخر عشق است...

خوشا گاه ها
و نگاه های گاه به گاه
و ختم نگاهی به ناگاه!کاری کن از تو حساب ببرم
انگار رویروی منی و می بینمت
کاری کن به خاطر پروا از تو عاقبت خیر شوم
نگذار نافرمانی ات بدبختم کند
پیشانی نویس مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه تو دیر می خواهی، زود نخواهم
هرچه زود می پسندی، دیر نخواهم
در جان من آزادگی، در جان من بی نیازی بگذار
در قلبم اطمینان، در کارهایم یک رنگی و در چشمم نور
و در دینم روشن بینی بگذار
غمم را بگیر از من
چاله های سیاهم را بپوشان
شیطانم را بترسان
و مرا از بارها رها کن
رهای رها
- دعای عرفه امام حسین-
وقتی دوری
باز نگاهت را می بینم
و باز خجالت می کشم!
(از همان راه دور...).
اکنون می دانم
دلیل خجالتم از نگاهت
این است که می پندارم از عمق چشمانم
درونم را - احساسم را -
در میابی.
لکن با هر بار چشم در چشم شدنمان
قلبم می ریزد و
سرم به زیر می آید و
... خجالت می کشم!
می بینی؟
فاصله ها هم
حریف چشمان من و تو نیستند!
هر روز، توی ذوقم می خورد،
هر روز.
طوری که دیگر ذوقی نمانده...
امشب
تمام حرف هایم را
وقتی به سجده می رفتم
توی یک جمله
برایت گفتم.
به او که نگفته ام،
اما گفتم
بگذارم پیش از او
با تو در میان بگذارم.
پس سخن کوتاه کردم و
در سجده ای که برای تو بود، گفتم:
« دوستش دارم »...